Categories
Opinion

خاک بر سر المپیادی های شریف

عرضم به حضور شما که اینجانب امیر حسین اصغری، با شش تا تجدید در سال چهارم دبیرستان و با معدل ده و سه دهم دیپلم ریاضی گرفتم. وارد رشته ریاضی دانشگاه صنعتی شریف شدم و در ترم اول، درس «آشنایی با ریاضیات» را صفر شدم. ولی بالاخره با افت و خیز فراوان با معدل سیزده و شصت و نه صدم موفق به اخذ درجه لیسانس از دانشکده ی ریاضی شدم. اینکه تا به حال چیزی با عنوان «خاک بر سر المپیادی های شریف» ننوشته بودم فقط دلیلش این است که تا حالا پا نداده بود. ولی الان به برکت گروه تلگرامی «خانواده ریاضی دانشگاه شریف» تشویق شده ام که بنویسم

قبل از اینکه برم سر اصل مطلب بگویم که من عضو گروه مورد اشاره نیستم و چون بسیاری از دوستان ام عضو آن هستند و هی یک روز در میان من را تشویق می کنند عضو شوم، من هم یک روز در میان سری به گروه می زنم که ببینم بشوم یا نشوم. راستش تنها دلیلی که نشده ام این است که برای من بیش از اندازه شلوغ است، وگرنه به هر حال شروعی است برای بعضی بحث های مربوط به دانشکده ریاضی شریف از منظر آنها که عضو گروه اند 

یه کمی تاریخچه

هنوز اون روز یادم نمی ره که از امتحان «آنالیز هندسی» دکتر شهشهانی خارج شدم در حالی که تمام وقتم را روی سوال اول گذاشته بودم و به طور ناموفقی سعی کرده بودم که مثالی بسازم که شرایط مساله را داشته باشه. از در امتحان خارج شدم و از بهرنگ نوحی (از نسل های اول المپیادی ها) با هیجان پرسیدم اون مساله را توانسته است حل کند گفت آره با برهان خلف. آخه فکرش رو بکنین یه درس باید بگذارن به اسم «آنالیز هندسی» و مساله اولش هم یه المپیادی باید بتونه با برهان خلف حل کنه و من نتونم

یه کمی اخلاق

اسم بردم چون بهرنگ نوحی و خیلی از المپیادی های دیگر دوست من بودند و هستند. اون مکالمه ساده را به خاطر می آرم چون یه جورهایی تفاوت بین ریاضیات ساختنی و ریاضیات برهان خلفی را به طرز عمیقی (در حد افتادن یه درس) برای من روشن کرد.  دوست مشخصی که شدیدا به او ارادت دارم و نمی توانم نام نبرم شهرام محسنی پور است که قبل از امتحان ریاضی عمومی یک از من پرسید از ایکس به توان ایکس چطوری مشتق می گیرن (البته با توجه به اینکه الان دکترای منطق داره، احتمالا بالاخره ریاضی عمومی را پاس کرد). راستش شهرام نیاز به یادآوردن ندارد چون هنوز که هنوز است هر موقع می خواهم بیخود و بی جهت به هر چیز بی خود و بی جهتی بخندم یه جوری که طرفی که داری باهاش می خندی هم بخنده با شهرام تماس می گیرم. یکی دیگه از این المپیادی های خیلی بعد تر، کسری علیشاهی است که در این هفت هشت سالی که او را شناخته ام هی تلاش کرده است کمی به من احتمال یاد بدهد و هی شکست خورده است و تازه فکر می کند معلم خوبی هم هست

  اسم بردم چون اگر چه درس «آشنایی با ریاضی» را با دکتر شهشهانی صفر شدم و «آنالیز هندسی» را نه و نیم (البته توپولوژی را با ده و یک دهم پاس کردم) تقریبا هر کاری که در بزرگسالی گرفتم یکی از توصیه نامه نویس هایم دکتر شهشهانی بوده است. نوشتم چون هر وقت یه مقاله ای چیزی می نویسم برای اولین آدمی که می فرستم دکتر شهشهانی است و وقتی بعد از یک هفته با کلی معذرت خواهی از اینکه دیر کرده است مقاله را خوانده و نقد شده به من برمی گرداند، هی به من یادآوری می شود که من برای او با نمره هایم یا المپیادی بودن یا نبودنم تعریف نشده ام

چرا یکی به در می زنم یکی به تخته

راستش تا الان باید معلوم شده باشه که عنوان این نوشته فقط رد گم کنی بود و برای تشویق شما به خواندن. حالا که تشویق شدید و تا اینجا آمدید سعی می کنم در مورد هر سه گروه داستان کمی جدی تر باشم: المپیادی ها، دانشکده، ما

المپیادی ها

المپیادی ها گروهی از آدم ها هستند که قبل از اینکه من و شما در دانشکده هم دیگر را بشناسیم هم دیگر را می شناختند. حدود یک سالی و شاید بیشتر و قبل از اینکه وارد دانشکده شوند. خرده فرهنگ خودشان را دارند. ممکن است به چیزهایی بخندند که من و شما نمی خندیم یا برعکس ممکن است به چیزهایی که ما می خندیم نخندند. این اواخر بهرنگ شعری را که برای یکی از بچه هایی که نفر ششم شده بود ساخته بودند بعد از این همه سال با کلی ذوق و شوق برای من خواند و من هنوز که هنوزه هیچی ازش نفمیدم. یعنی فهمیدم ها ولی باهاش حال نکردم. نکته مهم اینجاست که این ماجرا به خاطر المپیادی بودن آدم ها نیست، ماهیت همه خرده فرهنگ هاست. خلاصه اینکه وقتی می گیم المپیادی، فقط از یه تعداد آدم که در یه مسابقه شرکت کردن حرف نمی زنیم داریم از یه خرده فرهنگ حرف می زنیم. همه ی ما به یکی یا چند تا از آنها تعلق داریم و معمولا رفتن از آنچه به آن تعلق داریم به آنچه نداریم چندان کار راحتی نیست. خیلی ساده اینکه این خرده فرهنگ ها به چیزهای یکسانی نمی خندند

دانشکده

دانشکده دانشکده. این تویی که هنوز که هنوزه وقتی می آم ایران یه سری بهت می زنم. ای تویی که این همه آدم با این همه تجربه بد می آن عضو گروه «خانواده ریاضی شریف» می شن، روم به دیوار باید بگم این کم حافظگی تاریخی (اصلا  حافظه داری خداییش) همه ی این مشکل ها را درست و بد و بیراه ها را نصیب ات کرده است

المپیادی ها وارد شدند و نمی دانستی چه کنی. هی آزمون و خطا کردی. مثلا یه سری درس جدید تعریف کردی مثل «آنالیز هندسی». بعد که من افتادم و خیالت راحت شد دیگه اون رو تعریف نکردی و کلا یادت رفت اون حرکت را زده ای. بعد رفتی یه حرکت دیگه زدی و بعد یکی دیگه. در هیچ موردی هم هیچ چیزی را مستند نکردی. تازه این خوب اش است. هنوز یادم نرفته که کلی برای فلان درس زحمت کشیده بودم و شدم سیزده و یک دهم و بعد یکی از دوستان ام آمد و اسمش را روی برگه نوشت و رفت و شد و هجده و خرده ای و البته آخر همان ترم رفت خارج برای ادامه تحصیل. راستش تا پدر نشده بودم  این را نفهمیدم. فهمیدم چون روزهایی که کمترین وقت را برای بچه هایم می گذارم، با یک بستنی یا یه کمی مسخره بازی، سر و ته ماجرا را هم می آورم (یا حداقل خودم فکر می کنم هم آورده ام)ا

ما

ما پدری را می بینیم که تلاش می کند به یک سری از بچه هایش بیشتر برسد و آن بچه ها را برای رفتار پدر مقصر می دانیم. به خصوص که آن بچه ها خرده فرهنگ خودشان را دارند و به نظر می رسد در خودشان حال می کنند و  از توجه پدر راضی اند. ولی کدام بچه ای است که از توجه پدر راضی نباشد و کدام بچه ای است که توجهی را که به او می شود بیشتر از توجه ای که به دیگران می شود بداند. کودکی تفاوت توجه را حس می کند که آن را کمتر دریافت می کند

خواهش و هشدار

آنچه خواندید، تجربه زیسته ی صادقانه نوشته شده من بود. آن را نوشتم که در کنار تجربه های زیسته دیگران قرار بگیرد که شاید در صد سال دیگه که شما نیستید و من هستم  تصویری روشن تر از آنچه از آن می نالیم یا خوشحالیم و از آن می نالند یا خوشحالند فراهم شود. هشدار اینکه، نوشته ی من را به عنوان قضاوتی در مورد وضعیت کنونی دانشکده تعبیر نکنید چرا که اکنون آن دیوارهای آجری قهوه ای قرمز بیشتر از من از وضع دانشکده مطلع است. خواهش اینکه این نوشته را تعمیم ندهید و از آن نتایج پس چنین است و چنان است نگیرید. به بسیاری از این تجربه های زیسته نیاز است تا بشود تصویری از آنچه بر ما گذشته است و بر شما می گذرد و بر آنها خواهد گذشت داشت. نمی دانم کدام از این دو مورد که نوشتم واقعا هشدار بود و کدام خواهش، ولی  امیدوارم منظور را رسانده باشم 

  • من یکی ازشاگردان سابق آقای دکتر محسنی پور هستم. از خواندن متن شما خیلی تعجب کردم که چطور ایشان در پایان ترم یک مشتق ایکس به توان ایکس را نمی دانسته اند. برخلاف چیزی که وانمود می کنید آدم متواضعی هستید و دانشجوی قوی نبودید ولی غیرمستقیم می خواهید بگویید که خیلی هم قوی بوده اید که یک المپیادی از شما سوال ریاضی پرسیده است. انگار در این مقاله اتان بیشتر دارید خودتان را مطرح می کنید و عقده هایتان را خالی می کنید. از روی حس کنجکاوی و علاقه ام به دانستن حقیقت، پیامی به دکتر محسنی پور فرستادم و از ایشان نقطه نظرشان را درباره پست شما جویا شدم… ایشان جواب دادند که پست را قبلا دیده اند وگفتند که هرگز به یاد نمی آورند که از شما هیچ وقت سوالی ریاضی پرسیده باشند ولی دوست هم نداشته اند که به شما اتهام غیر قابل اثبات بزنند که دارید جعل واقعیت می کنید. ایشان گفتند که وقتی سال دوم دبیرستان بوده اند بدون شک می توانسته اند مشتق ایکس به توان ایکس را حساب کنند و در سال سوم دبیرستان قسمت هایی از جلد دوم کتاب تام آپوستل را در حساب دیفرانسیل و انتگرال چند متغیره بلد بوده اند و در همان ترم یک که شما مدعی هستید که مشتق ایکس به توان ایکس را از شما پرسیده اند درس توپولوژی جبری داشته اند. من در کلاس شما نبوده ام ولی در کلاس ایشان بوده ام و همیشه از وسعت دانش و اطلاعاتشان لذت برده ام و باور می کنم که درست می گویند. گفتند که شما از اینکه ایشان در دانشگاه شریف دانشجوی درسخوانی نبودند دچار سوء تفاهم و همذات پنداری شده اید. این عین عبارت خودشان بود. تصمیم گرفتم این پیام را برایتان بفرستم تا شما را از نظر ایشان آگاه کنم و مقصودم این است که بهتر است تا برایتان خیلی بد نشده یه خاکی به سر خودتان بریزید. قطعا دلم به حال شما آدم فرصت طلب نمی سوزد بلکه نمی خواهم ایشان ذهنش را درگیراین مسایل سخیف بکند